تبليغاتX
مهتاب

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شاد شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 8:4  توسط فاطیما  | 

بدین وسیله من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم
و مسئوليت هاي يك كودك هشت ساله را
قبول مي كنم!
 
مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم
و فكر كنم كه آنجا يك رستوران پنج ستاره است...
 
مي خواهم فكر كنم شكلات از پول بهتر است،
چون مي توانم آن را بخورم...
 
مي خواهم زير يك درخت بلوط بزرگ بنشينم
و با دوستانم بستني بخورم…
 
مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم
و بادبادك خود را در هوا پرواز دهم…
 
مي خواهم به گذشته برگردم،
وقتي همه چيز ساده بود،
 
وقتي داشتم رنگها را،
جدول ضرب را
و شعرهاي كودكانه را
ياد ميگرفتم...
 
وقتي نمي دانستم كه چه چيزهايي نمي دانم
و هيچ اهميتي هم نمي دادم…
 
مي خواهم ايمان داشته باشم كه هرچيزي ممكن است
و مي خواهم كه از پيچيدگي هاي دنيا بي خبر باشم...
 
 
مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدرزيباست
و همه راستگو و خوب هستند...
 
نمي خواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري،
خبرهاي ناراحتكننده، صورتحساب، جريمه و ...
 
مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم...
 
مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم،
 
به يك كلمه محبت آميز،
به عدالت،
به صلح،
به فرشتگان،
به باران،
و به . . .
 
اين دسته چك من،
كليد ماشين،
كارت اعتباري
و بقيه مدارك،
مال شما!
 
من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم !
 
(سانتيا سالگا)
+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 10:53  توسط فاطیما  | 

 صادق هدایت که از پیشگامان داستان‌نویسی نوین ایران و روشنفکری برجسته بود، در کتاب

بوف کور خود می نویسد :

در زندگی دردهایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می خورند و می زدایند،

 این دردها را نه می شود به کسی گفت و نه می توان جایی بیان کرد!

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 8:52  توسط فاطیما  | 

مردها مثل « پاپ كورن » ( ذرت بو داده ) هستند

. بامزه هستند ولی جای غذا را نمی گیرند

مردها مثل « مخلوط كن » هستند

. در هر خانه یكی از آنها هست ولی نمیدانید به چه درد میخورد

: مردها مثل « آگهی بازرگانی » هستند

. حتی یك كلمه از چیزهائی را كه میگویند نمیتوان باور كرد

: مردها مثل « كامپیوتر » هستند

. كاربری شان سخت است و هرگز حافظه ای قوی ندارند

 مردها مثل « سیمان » هستند

. وقتی جائی پهنشان میكنی باید با كلنگ آنها را از جا بكنی

: مردها مثل « طالع بینی مجلات » هستند

. همیشه به شما میگویند كه چه بكنید و معمولاً اشتباه می گویند

با عرض پوزش از آقایون! از قدیم گفتن که حقیقت تلخ است!...

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 11:59  توسط فاطیما  | 

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه

میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1390ساعت 11:5  توسط فاطیما  | 

هیچ وقت

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه سیبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگها

ناپدید ماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 12:3  توسط فاطیما  | 

هر لحظه حرفي در ما زاده مي‏شود 

هر لحظه دردي سر بر مي‏دارد


و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مي‏کند

اين ها بر سينه مي‏ريزند و راه فراري نمي‏يابند

مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايش‏اش چه اندازه است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 9:9  توسط فاطیما  | 

رقص اشکهایم را بر گونه هایم در آینه می نگرم و صدای عشقبازی باد را بر روی برگهای درخت حس

 می کنم و خدا را می خوانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 8:50  توسط فاطیما  | 

سلامتی پسر بچه های قدیم که پشت لبشونو با ذغال سیاه می کردن

که شبیه باباهاشون بشن نه مثل جوونای امروز ابروهاشونو نازک می کنن که شبیه ماماناشون بشن !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 8:54  توسط فاطیما  | 

ازآجیل سفره عید

چند پسته لال مانده است

آنها که لب گشودند؛خورده شدند

آنها که لال مانده اند ؛می شکنند

دندانساز راست می گفت:

پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

 من تعجب می کنم

چطور روز روشن

دو ئیدروژن

با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند

وآب ازآب تکان نمی خورد!

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1390ساعت 8:58  توسط فاطیما  |