|
|
|
|
|
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 8:4 توسط فاطیما
|
|
||
|
|
|
|
|
بدین وسیله من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم و مسئوليت هاي يك كودك هشت ساله را قبول مي كنم! مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه آنجا يك رستوران پنج ستاره است... مي خواهم فكر كنم شكلات از پول بهتر است، چون مي توانم آن را بخورم... مي خواهم زير يك درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم… مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خود را در هوا پرواز دهم… مي خواهم به گذشته برگردم، وقتي همه چيز ساده بود، وقتي داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهاي كودكانه را ياد ميگرفتم... وقتي نمي دانستم كه چه چيزهايي نمي دانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم… مي خواهم ايمان داشته باشم كه هرچيزي ممكن است و مي خواهم كه از پيچيدگي هاي دنيا بي خبر باشم... مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدرزيباست و همه راستگو و خوب هستند... نمي خواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري، خبرهاي ناراحتكننده، صورتحساب، جريمه و ... مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم... مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم، به يك كلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . . اين دسته چك من، كليد ماشين، كارت اعتباري و بقيه مدارك، مال شما! من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم ! (سانتيا سالگا) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 10:53 توسط فاطیما
|
|
||
|
|
|
|
|
صادق هدایت که از پیشگامان داستاننویسی نوین ایران و روشنفکری برجسته بود، در کتاب بوف کور خود می نویسد : در زندگی دردهایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می خورند و می زدایند، این دردها را نه می شود به کسی گفت و نه می توان جایی بیان کرد! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 8:52 توسط فاطیما
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 11:59 توسط فاطیما
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند1390ساعت 11:5 توسط فاطیما
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 12:3 توسط فاطیما
|
|
||
|
|
|
|
|
هر لحظه حرفي در ما زاده ميشود |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 9:9 توسط فاطیما
|
|
||
|
|
|
|
|
رقص اشکهایم را بر گونه هایم در آینه می نگرم و صدای عشقبازی باد را بر روی برگهای درخت حس می کنم و خدا را می خوانم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 8:50 توسط فاطیما
|
|
||
|
|
|
|
|
سلامتی پسر بچه های قدیم که پشت لبشونو با ذغال سیاه می کردن که شبیه باباهاشون بشن نه مثل جوونای امروز ابروهاشونو نازک می کنن که شبیه ماماناشون بشن ! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 8:54 توسط فاطیما
|
|
||
|
|
|
|
|
ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است آنها که لب گشودند؛خورده شدند آنها که لال مانده اند ؛می شکنند دندانساز راست می گفت: پسته لال ؛سکوت دندان شکن است ! من تعجب می کنم چطور روز روشن دو ئیدروژن با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند وآب ازآب تکان نمی خورد! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 29 بهمن1390ساعت 8:58 توسط فاطیما
|
|
||